محمد خزائلى

349

شرح بوستان ( فارسى )

نگر تا قضا از كجا سير كرد * كه كورى بود تكيه بر غير كرد سرشتست بارى شفا در عسل * نه چندانكه زور آورد بر اجل عسل خوش كند زندگان را مزاج ، * ولى ( 1 ) درد مردن ندارد علاج رمق ( 2 ) مانده‌يى را كه جان از بدن ، * برآمد ، چه سود انگبين در دهن ! يكى گرز پرلاد بر مغز خورد * كسى گفت صندل ( 3 ) بمالش به درد ز پيش خطر تا توانى گريز ، * و ليكن مكن با قضا پنجه تيز درون تا بود قابل شرب و اكل ، * بدن تازه‌روى است و پاكيزه شكل خراب آنگه اين خانه گردد تمام ، * كه با هم نسازند طبع و طعام مزاجت ( 4 ) تر و خشك و گرم است و سرد * مركب ازين چار طبع است مرد . . . . . . . . . .